|
من هم مثل هر انسان با شعور دیگه ای به «میر حسین موسوی» رأی میدم. ----------- + دوشنبه 1388/03/04ساعت10:51 توسط نويد |
+ سه شنبه 1388/02/29ساعت14:33 توسط نويد |
ـ ساندويچ موجود ابلهيه كه فقط مي تونه خورده شه! ولي پنير مي فهمـــه! كِــــــــش ميــــاد!!! + پنجشنبه 1388/02/24ساعت0:40 توسط نويد |
ساعت 21:30 - هوا ابري بود - زدم بيرون - همون پياده رو كنار اتوبان - قدم زدم - آواز خوندم - رعد و برق مي زد- اثري از آدميزاد نبود - بلندتر خوندم - بارون گرفت - رعد و برق مي زد - بلند تر خوندم - باد ميومد - بارون شديد شد- بلندتر خوندم - رعدو برق ميزد - بارون مي زد - داد مي زدم - داد مي زدم ... رسيدم خونه - بارون نمياد - رعد و برق نمي زنه - باد نمياد - خيلي آرومم - سبكم مثل يه پَر - صدام گرفته... -------- + چهارشنبه 1388/02/16ساعت23:0 توسط نويد |
ديگر ياد گرفته بوديم كه بخوانيم و امروز اولين چيزي كه خوانديم شما بوديد آقا! اولش چشمهاي بصيرتمان گرد شد و بعد از آن انشاهايمان درد گرفت. آقا
اجازه، الان كلمه ها و تركيب هاي تازه مان هم تير مي كشند! دلمان هم كمي
گرفته شده آقا! آقا اجازه، روزنامه را كه خوانديم از شما چه پنهان الفبا
هم يادمان رفت آقا! به خدا نه اينكه شما خوب ملتفتمان نكرده باشيد! فقط
سرمان كمي گيج رفت... حا لا هم برگشته. آقا به خدا حواسمان جمع شده ديگر. آقا اجازه، امروز هر پرنده اي را كه ديديم ياد شما افتاديم آقا. آقا
اجازه، قبل از اين هم هروقت مكتب را كنار ادب مي گذاشتند، به جاي فلك ياد
شما مي افتاديم. آقا اجازه، شما فلك نداشتيد. بال داشتيد آقا. آقا اجازه،
امروز كلمه ها هم پر در آورده بودند آقا. امروز همه چيز بال داشت! مي پريد
و مي چرخيد دور سرمان! آقا اجازه... شما چرا مُرديد؟! آقا امروز روز معلم بود به خدا! امروز صبح يك جفت جوراب سفيد از چمدان
بابا كش رفته بوديم و كادو كرده بوديم براي شما آقا... آقا اجازه، شما كه
رفتيد جوراب پايتان بود؟! به خدا آن بالا هوا سرد است آقا! آقا اجازه، دلمان هي گرفته تر مي شود... به خدا بهانه نمي آوريم آقا!!!
به جان مادرمان مشقهايمان را مي نويسيم آقا! به جان مادرمان وقتي كه
نوشتيم نمي گذاريم خواهر كوچكمان خطخطي اش بكند آقا! به خدا اين بار دروغ
نمي گوييم!!! باور كنيد حالمان بد شده آقا... آقا اجازه... دفتر و كتابمان
هم درد مي كند... آقا اجازه، اصلن تقصير خودتان بود! بيكار بوديد يادمان داديد؟! اگر بلد
نبوديم كه امروز روزنامه نمي خوانديم! آنوقت مثل رسول و مرتضي مي نشستيم
پاي تلويزيون و گول گربه نره و روباه مكار را مي خورديم. آنوقت نمي
فهميديم كه شما مُرديد آقا! فردا هم براي تشييع تان ساعت 9 صبح نمي آمديم
تالار وحدت! آقا اجازه، تالار وحدت دور است آقا، نمي شود بياييد سر كلاس
خودمان؟ آقا اجازه پاهايمان درد مي كند به خدا!آقا اجازه، چرا مُرديد...؟ آقا زنگ خورد... ما مي رويم خانه... سرمان را بگذاريم توي بالش و گريه كنيم آقا. جوراب
هاي سفيد بابا را هم ميگذاريم سر جايش، قول مي دهيم! آقا اجازه، يعني امشب
مشق ننويسيم...؟ آقا اجازه... ادبياتمان درد مي كند آقا.... ------- رضا سيد حسيني مُرد. و هنوز نان گندم خوب است..... + شنبه 1388/02/12ساعت21:44 توسط نويد |
من از پايان مي ترسيدم و آغاز كردم.... + جمعه 1388/02/04ساعت18:10 توسط نويد |
آ -------- + سه شنبه 1388/02/01ساعت22:35 توسط نويد |
خوبم!
خوبتر از آفتاب، تو این روزای بارونی... ------- + سه شنبه 1388/01/25ساعت19:7 توسط نويد |
بَدم! بدتر از اين روزاي سگي! + یکشنبه 1388/01/23ساعت9:9 توسط نويد |
...اگر این هسته شکافته شود دنیا زیر و
رو می شود واگر شکافته نشود همه چیز همینطور راه- راه باقی می ماند. با آدم هایی که
به بی راهه می روند.. با سوسکها و مورچه ها و موریانه ها... موریانه ها!!!! قاتلان خونخوار و شیاطین
بزرگ! اگر همین موریانه ها نبودند نسل پینوکیو ها منقرض نمی شد. آنوقت مردم دیگر
دروغ نمی گفتند که دماغشان بزرگ شود و بعد جراحی پلاستیک بکنند. + شنبه 1388/01/15ساعت23:32 توسط نويد |
|